تبليغاتX
زندگیه من...

زندگیه من...

داستان کوتاه و خاطرات زندگیم!

تک و توک یه چیزایی جامونده که میخوام بگم! این اپم مورد بد نداره
ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/19ساعت 16:40 توسط اتنا| |


سلام

یه بار نوشتم ولی پرید...

داشتم میگفتم

اون شب دوباره اشتی کردیم ولی اشتی کردنی که بیشتر از یه نصفه روز  دوام نیاورد!عصر فرداش تا ایدیمو باز کردم دیدم واسم اف گذاشته زده بود زیر هم چیز! دوباره اعصابم ریخت به هم. اون موقع ها هروقت با مجید دعوام میشد خیلی داغون میشدم. تو خونه همش ناراحتو عصبی بودم. همش میزدم زیر گریه ! مامانم فکر میکرد به خاطره تاثیر کامپیوتره! میخواست سیستممو از اتاقم جمع کنه ببره بیرون! من نذاشتم. مامانم نمیدونست من با مجید هنوز رابطه دارمو به خاطره دعوا با اون همش ناراحتم!

موبایلم نداشتم که به مجید اس ام اس بزنم ببینم چی شده!

شب با علی چت میکردم بهش گفتم مجید باور نمیکنه من دوسش دارم. حرفمو قبول نمیکنه. منو اذیت میکنه. نمیدونم چه کار کنم. گفت ایدیشو بده باهاش حرف بزنم. من بهتر میدونم چطوری باید حرف بزنم. درست میشه

شب تا مجید انلاین شد ایدیه علیو دید باهام دعوا کرد. با علیم دعواش شد . فکر کنم بهش فحشم داد. علیم به خاطره من جوابشو نداد! دوباره مجید زد زیر همه چیز. اون شبم یکی از بدترین شبای زندگیم بود. مجید میگفت همه چیز تموم. ولی من طاقت نداشتم. اخه من کاری نکرده بودم که واسش باهام اینجوری میکرد. اون شبم تا ۳ـ۴ صبح حرف زدیم. یادم نیست چی میگفت. چراغ اتاقو خاموش کرده بودم همشم دعا میکردم کسی نیاد منو با این وضعیت زار ببینه که جوابی ندارم بدم. پشت سیستم نشسته بودم اشک میریختم. بدنم یخ کرده بود. خیلی بهش گفتم تا حاضر شد یه فرصت دیگه بهم بده. گفت ایدیه علی و امیدم پاک کن. فقط شبا بیا نت که منم باشم. دیگه نبینم روزا بیای. ایدیارو پاک کردم.

اون شبا که موبایل نداشتم قبل از خواب به عروسکی که مجید داده بود نگاه میکردم یادش میوفتادم....

صبحش ایدیمو که باز کردم. دیدم ایدیه علی هستش. کم مونده بود شاخ در بیارم. مجیدم ایدیمو چک کرده بود دیده بود ایدیه علی هست خیلی از دستم عصبانی بود. انلاین که شد گفت فکر میکردم اینبار رو حرفت میمونی. گفتم به خدا پاکش کردم. راست میگم. باور نمیکرد. گفتم مگه مرض دارم این همه التماس کنم بعد خودم خراب کنم؟؟؟ حتما یاهو قاتی کرده که برگشته. دید راست میگم بیخیال شد.

چند روز بعدش سال باباش بود. سر خاک که بودیم خیلی سرد بود. منم خودمم خیلی سرمایی هستم. همش میلرزیدم. با خواهر زادش با هم بودیم. شاید یه بار سر سرما و لرزیدن با خواهر زادش خندیده باشیم. بهم گفت اومدی عروسی یا عزا؟! واقعیتش اصلا یادم نمیاد خندیده باشم. خیلی بهانه گیر شده بود.

یک هفته به عملش مونده بود خیلی عصبی شده بود. توی مسجد دو تا از دختر عموهام بهم گیر دادن که چرا شلوارتو میکنی تو چکمه؟! تو یه جوری لباس میپوشی که هیچ م...یی نمیپوشه تو سنت فامیلو داری عوض میکنی! گفتم شلوارم تنگو چسبونه نمیتونم روی چکمه بکشمش. گفتن شلوار دیگه بپوش! باهام شوخی میکردن. ولی من اصلا خوشم نیومد.من حجابم خوبه. ولی ساده پوش نیستم. همه رنگی و همه چیزی میپوشم. به کسیم چیزی نمیگم دوست ندارم کسیم بهم چیزی بگه! نازنینم بود اونم اومد چیزی بگه بهش رو ندادم. رومو ازش برگردوندم  حرفشو خورد! اخرش گفت اینا م...یین این شدن ( فامیلیمونه) گفت ما ا...یا(فامیلیشون) اینجوری نیستیم. یکی از دختر عموهام بهش گفت. تو هیچی نگو که شماها هیچی نشدین!!!! از حرفش خوشم اومد خوب حالشو گرفت. فامیل ما خیلی تو در توست. همه ی دختر ـ پسرعموهام درس خوندن ولی نازنین اینا نه. تا دیپلم!

اینارو واسه مجید تعریف کردم. بعدش گفت دیگه نمیخوام ادامه بدیم. گفتم چرا؟گفت تو چند تا مشکل داری! گفتم چی؟ گفت مثلا حجابت - لباست. گفتم لباس پوشیدنم چشه؟ گفت خوب نیست.

الکی حرف میزد. اونم تحت تاثیر حرفای بقیه قرار گرفته بود. مجید خیلی به لباس اهمیت میداد.خودشم خوب لباس میپوشید! نزدیک عملش بود عصبی بود. گفت دیگه تموم کنیم. گفتم مگه الکیه. گفت دیگه نمیخوامت. گفتم باور نمیکنم. اگه بگی دوستم نداری باشه قبول میکنم. گفت دوستت ندارم. گفتم باور نمیکنم. گفت به خدا دوستت ندارم! گفتم باشه بای. بهمن ماه بای دادیم. خیلی سخت بود خیلی گریه کردم...

بعد از اون جریان چند تا شلوار ازاد خریدم که دیگه گیر بهم ندن! واسه خواهرمم که تعریف کردم گفت تو یه جور خاص لباس میپوشی. به خودت میرسی! بقیه به خودشون اینجوری نمیرسن. سعی کن از نظر علمیم بری بالا نه فقط لباسو تیپ! فقط مواظب باش واست حرف در نیارن! بعد از اون جریان رابطمو با فامیل کم کردم!

اون موقع ها خیلی به مجید التماس کردم ولی کاش نمیکردم...

پست بعدیم یه چیزایی از گذشته جا مونده که رمزدار میذارم

نوشته شده در پنجشنبه 1388/09/12ساعت 16:15 توسط اتنا| |


سلام

یه کم تنوع میدم از دانشگاهمون مینویسم!

امروز توی دانشگاه همایش بود راجع به ازدواج!!

منو دوستم اخر سالن نشسته بودیم. اولش سرود ملی گذاشتن تا ما دخترا بلند شدیم پسرا گفتن چه قدر کلاغ سیاه!

توی همایش حوصلمون سر رفت موبایلمو دراوردم شروع کردیم به بلوتوث بازی! خدا مارو ببخشه. اسم یه بلوتوثی این بود که ((من زن میخوام)) منم با همفکریه دوستم بلوتوثمو عوض کردم گذاشتم ((منم شوهر میخوام!)) بعد دیدیم پسر بغلی هامونن! دوستش گفت بزن چه سایزی میخوای؟دیدیم ضایعست ممکنه لو بریم عوض کردیم همون قبلیو گذاشتیم! اخر همایش اسم بلوتوثشو عوض کرده بود گذاشته بود((منصرف شدم))

اون پسره که تو همایش قبلی بلند شد حرف بزنه با دوستاش کنار ما نشسته بودن پسره همونی بود  که گفت بزن چه سایزی میخوای؟! پسرای شیطونی بودن ! خیلی حرف میزدند مخصوصا همین پسره! همایشش که چیز مزخرفی بود منو دوستم به حرفای اونا گوش میدادیم میخندیدیم. من خودم دختر شیطونیم باید پسر میشدم!  یه کم گذشت قرار شد هرکس سوال داره بنویسه اخر همایش جواب بدن. یکیشون شروع کرد به سوال نوشتن  سوالش یه ۷ـ۸ خطی شد! فکر کنم سوالش از اون سوالای ضایع بود اخه جواب ندادن!

 گرسنم شد به دوستم گفتم عیب نداره من شیر کاکائومو دربیارم بخورم. ضایع نیست؟ گفت : نه بخور! تا ما درش اوردیم نی زدیم توش. همون پسره شروع کرد اینجا از ما پذیرایی نشده! من ابمیوه میخوام. دوستش گفت دیوونه این ابمیوه نیست شیر کاکائوست. پسره گفت من شیر کاکائو میخوام! مرده بودم از خنده . منم نتونستم جلوی خندمو بگیرم سرمو گذاشتم رو شونه ی دوستم با دوستم دوتایی میخندیدیم! خیلی ضایع شدم!دیگه روم نمیشد سرمو بگیرم بالا! یه چیزیو فهمیدم این پسره از اوناست که خیلی حرف میزنه! از اول تا اخرش حرف میزد. دوستاشم بی مخ بودن. یکیشون همش میگفت پرسپولیس زلزله محبوبه هر چی دله!

 فکر کنم دیگه با این شیر کاکائو تو دانشگاه تابلو شدم!خیلی دلم میخواست حال پسررو میگرفتم حیف که...

اخرش ازمون پذیرایی کردن به این پسرا کیک نرسید !خوشحال شدممی گفتن همایشو تموم نکنید از ما پذیرای نشده!

همایش که تموم شد اومدم بیام بیرون دوستش گفت خدافظ شما! اگر به خاطره حراست نبود میخواستم بهش بگم خدافظ برادر!

اینم از افتضاحم توی همایش!

توی پست بعدی اگه اتفاق خاصی نیوفته از مجید مینویسم!

نوشته شده در دوشنبه 1388/09/02ساعت 18:6 توسط اتنا| |


سلام

از این به بعد میخوام بعضی پستامو رمز دار بذارم. هرکسی دوست داره بخونه یه نظر بذاره که واسش رمزو بذارم!

داشتم خاطراتمو مرور میکردم دیدم چند تاش جا مونده تو پست بعدی مینویسم!

دوست خائنم احتمالا داره مزدوج میشه با یه پسریه!

مجید واسه خاطر این دوستم هر چی دلش خواست بهم گفت که به موقعش مینویسم...

نوشته شده در شنبه 1388/08/30ساعت 22:17 توسط اتنا| |


امروز توی دانشگاه همایش بود. موضوع همایش کارـ پول ـ ازدواج در میان دانشجویان بود! 

اولش مجری اومد شروع کرد به شعر خوندن. هر یه خط که میخوند پسرا میگفتن به به! به به! دوباره خط بعد: به به! به به! مرده بودیم از خنده 

بعدش سخنرانه اومد شروع کرد به صحبت کردن! چرتو پرت میگفت. هیچ کس گوش نمیداد!

تعارف زد هر کس حرفش  مهم تر از حرفه منه بیاد این بالا بگه. من به حرفاش گوش میدم!

تعارف زدا ولی یه پسره بلند شد رفت که حرف بزنه. حسابی واسش کف زدیم. سخنرانه هم جا خورد. پسره شروع کرد به حرف زدن. سخنرانه با مجریه داشت حرف میزد. حواسش به حرفای پسره نبود.  پسره هم نامردی نکرد به سخنرانه گفت حواست نیست که!( انگار داشت با باباش حرف میزد!!)

پسره میگفت من نیومدم اینجا چیزای ارمانی بشنوم! من گوشم از این حرفا پره. من نصیحت نمیخوام. مثلا من اگه بخوام برم خواستگاری اولین سوالی که ازم میپرسن اینه که کارت چیه؟ ولی منی که هم صبح کلاس دارم هم عصر چی کار باید بکنم. من پول تو جیبی روزی ۱۰۰۰تومان از بابام میگیرم!

بقیه ی حرفاشو سخنرانه  نذاشت بزنه! 

اخرشم دوباره یه پسره ای میخواست بیاد حرفشو بزنه ولی اجازه ندادن! اونم بدون اجازه اومد بالا! نمیذاشتن حرف بزنه. خیلی واضح بود میترسیدن که دانشجو ها حرفو به سیاست بکشن!!!!!

نمیذاشتن حرف بزنه اخرشم گفتن باید خلاصه حرف بزنی وقت نداریم! پسره گفت منم میخواستم خلاصه حرف بزنم! نمیذارین که! به نظر شما بستر جامعه هم موثره واسه شکوفایی؟ یا فقط خود فرد باید کاری بکنه؟!!!!! یه جوری حرف زد منظورش اوضاع سیاسی جامعه بود که واسه کار داشتن خیلی موثره!

بدون اینکه نتیجه ی مفیدی داشته باشه کل همایش به مسخره بازی گذشت...

نوشته شده در سه شنبه 1388/08/26ساعت 0:1 توسط اتنا| |